تبليغاتX
جایی برای خوبان


جایی برای خوبان

ورود پسران ممنوع حتی شما دوسته عزیز

خداوندا، خداوندا !!!

قرارم باش و یارم باش ...

جهان تاریکی محض است !!!

می‌ترسم ،

کنارم باش ...

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:0 توسط asal| |

بعضی وقتا فکر میکنم کاش زمانی که انسانهارو می آفریدی یه آنتی شیطون  هم روشون نصب میکردی که هر وقت فکر خطا یا راه اشتباهی میخواستن برن این آنتی شیطونه بهشون پیام بده این فکر درست نیست ،این راه اشتباست از مغزت پاکش کن،اونوقت دیگه آدما در برابر ورود ویروسها و افکار بیهوده در امان بودن

ولی خدایا وقتی خوب فکر میکنم می بینم تو وجود همه آدما یه آنتی شیطون هست اونم وجدانشه که همیشه مراقبشه ،ولی ما آدما بهش توجه نمیکنیم وقتی فکر خطایی به ذهنمون میرسه وجدانمون میگه این فکر اشتباست،وقتی کار اشتباهی میخوایم انجام بدیم وجدانمون میگه این کار اشتباست،اونقدر بهمون میگه ولی ما توجه نمی کنیم باز بدون توجه به پیامهای وجدانمون کارمون رو انجام میدیم هی وسط کار پیام میاد که این ویروس رو delete کن اما همچنان ignore رو میزنیم یعنی بذار کارمون رو انجام بدیم ،یه آنتی شیطون فوق العاده که همیشه به روزه ،اما ما آدما همچنان ذهنمون پر از ویروس و افکار خطا واشتباست

خدایا کاری کن تا همیشه به پیاما وجدانمون گوش کنیم و فکر و ذهنمون رو از افکار مزاحم پاک کنیم ....!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:21 توسط asal| |

سلام بچه ها خوبید؟؟؟یه داستانی خوندم که گفتم خالی از فایده نیست که شما هم بخونید

گاو ماما میکرد،گوسفند بع بع میکرد،سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد میزدند:<<حسنک کجایی؟!!>>

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آن جا شلوار جین و تی شرت به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود واکس مو میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد،کبری گفت:تصمیم بزرگی گرفته است،کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند،چون او با پتروس چت میکرد،پتروس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت میکرد،پتروس دید سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند،پتروس در حال چت کردن غرق شد برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود،ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت، ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در آورد ریز علی چراغ قوه داشت ولی حوصله ی دردسر نداشت،قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت،خانه مثل همیشه سو ت وکور بود الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی  میهمان ناخوانده ندارد.او حتی میهمان خوانده هم ندارد،او اصلا حوصله ی میهمان ندارد،او پول ندارد تا شکم  میهمان ها را سیر کند، او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولداری دارد او آخرین باری که گوشت قرمز خرید  چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت  اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغ گو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان  آن داستان های قشنگ و خواندنی وجود ندارد...

مواظب باشید که به شما هم گوشت خر قالب نکنند پس حواستون به اطرافتون باشه...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:42 توسط asal| |

سرآغاز نامه عاشقانه ، با نام تو مینویسم صادقانه
از عشق مینویسم از محبتهایت ، تا پای جان مینشینم چشم به راهت
مینویسم یک کلام ، عاشقانه : دوستت دارم
یک نفس در این نامه ، بی بهانه فریاد میزنم که تا آخرین نفس همنفس تو هستم
تو در کنارم نیستی ، اما همیشه در قلب منی
مینویسم این نامه عاشقانه را که بگویم همیشه به یاد تو هستم ، مینویسم که بگویم خیلی برایم عزیزی عزیزم
با قلمی از جنس محبت ، با احساسی به قشنگی عشق ، با یک دنیا حرفهای عاشقانه از قلب مهربان تو مینویسم بی بهانه ، که بی نهایت تا قیامت دوستت دارم.
اینک که از تو مینویسم ، برای تو مینویسم ، نامه از قطره های اشکم خیس خیس شده ، جای قطره های اشکم مانده و چشمهایم بهانه گیر شده .
دلتنگ تو هستم عزیزم ، دلتنگی را از جملاتی که برایت در نامه نوشته ام میتوان خواند ، قلمی که در این لحظه مرا یاری کرد ، که برای تو بنویسم نامه ای عاشقانه ، که به عشق تو نوشتم کلامی جاودانه . خیلی دوستت دارم ای تنها بهانه برای بودنم.
از سرآغاز نامه ، تا پایان  روزی صدها بار بخوان نامه را ، و حس کن درد دل عاشق مرا.
ببین چقدر تو را دوست دارم ، ببین چقدر تو برایم عزیزی.
مواظب دلت باش ای بهترینم ، من همیشه و همیشه به یادت هستم نازنینم.
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 22:24 توسط asal| |

رفت تنهایی، آمد جای آن یک عشق آسمانی
شکست شیشه غمها،شد روزگارم مثل آن روزها،روزهایی که با تو بودم و تو در کنارم،
مگر اینکه این روزها تنها از درد دلتنگی بنالم!
ناله های من نیز همراه با نفسهای دلتنگیست
این حال و هوایی که در من میبینی همیشگیست،
همین یک ذره غباری هم که بر روی دلم نشسته از خستگی لحظه های دوریست.
نه در رویاهایم تو را سوار بر اسب سفید میبینم نه مثل پرنده در آسمانها ،
من تو را بی رویا ،همینجادر کنار خودم میبینم،
که نشسته ای بر روی پاهایم، خیلی خوب فهمیده ای که چقدر دوستت دارم
من تو را دارم ،فقط تو را
تا به حال دیده بودی دیوانه ای همچو من را؟
چند لحظه به وسعت تمام لحظه ها، نگاهت میکنم و همین میشود که من تو را حس میکنم
یک احساس بی پایان که تو را در بر گرفته و درونم را از عطر حضور عاشقانه ات پر کرده
تویی قبله راز و نیازهایم ، دستانت را به من سپرده ای و گرم شده دستهایم…
تو اینجا هستی و من همانجا ، احساس میکنی تپشهای قلب من را؟
یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است…

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 16:1 توسط asal| |

نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است

قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك

جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟
در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟
خدا

نام وكیل ؟
آن هم خدا

جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین

همدست در گناه؟
حوای آشنا

ترسیده ای؟
كمی

ز چه؟
كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی

كه؟
گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟
زیاد

برای كه؟
تنها خدا

آورده ای سند؟
بلی

چه ؟
دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟
بلی

چه كسی ؟
تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 8:34 توسط asal| |

یک دلیل برای عاشق شدنم ، یک بهانه برای زنده ماندنم،تویی آن دلیل و بهانه عاشقانه
یک هوای عاشقانه برای با تو بودن، همین هوای بارانی ،دستت درون دستهای من ، این است همان آرزوی رویایی
این نفسی که در سینه ام است ، این قلبی که با تو به آرزوهایش رسیده است ، این وجودی که محتاج وجود تو است ، این احساسات،همه در عشق تو جا گرفته است
ببین عشق تو چقدر مقدس است که زندگی ام با تو دوباره جان گرفته است
ببین چقدر دوستت دارم که خوشبختی را از لحظه ای که آمدی دیدم ، حس کردم  و باورش کردم!
باور کردم که حضور تو در زندگی ام یک حادثه نبود ،روزی تو می آمدی، با اینکه من حتی فکر داشتن تو را هم نمیکردم
روزی که آمدی چه روز دلنشینی بود، روزی که بهم میرسیم چه روز مقدسی خواهد بود و روزی که از عشق هم میمیرم چه روز عاشقانه ایست
به عشق همان روز ،روز از عشق هم مردن، اینک عاشقانه همدیگر را میپرستیم تا به دنیا بگوییم این ما هستیم که عاشق همیم!
دلیلی نمیبینم برای زنده ماندن اگر تو نباشی ، نمیخواهم حتی یک لحظه نیز در فکر نماندن باشیم!
میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم
عزیزم بیا در آغوشم ،تو مال منی ، آرام باش که تو تا آخر دنیا ، دنیای منی ، بارها گفته ام و خودت هم میدانی که زندگی منی ، پس این هم بدان تو آخرین کسی خواهی بود که قبل از مردنم او راخواهم دید!

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 22:45 توسط asal| |

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:4 توسط asal| |

یه حرفایی! همیشه هست
که از عمق نگام پیداست
ازون حرفای تلخی که
مثل شعر فروغ زیباست
ازون حرفا که یک عمره

...
به گوش ما شده ممنوع
ازون حرفای بی پرده
شبیه شعری از شاملو

ازون حرفا که میترسیم
ازون حرفا که باید زد
ازون درد دلای خوب
ازون حرفای خیلی بد

نگفتی و نمیگم ها
حقیقتهای پنهونی
ازون حرفا که می دونم
ازون حرفا که می دونی

به زیر سقف این خونه
منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو می دونم
تو این خونه نمی مونم

یه حرفایی همیشه هست
که از درد توی سینست
مثل رپ خونیه شاهین
پر از عشق و پر از کینست
پر از نا گفته هایی که
خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره
همه حرفامونو میگه


همیشه آخر حرفا ، پر از حرفای ناگفتست
همیشه حال ما اینه ، همیشه دنیا آشفتست.
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 20:34 توسط asal| |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:4 توسط asal| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - قالب وبلاگ